تصميم ميگيري كه بايستي، سنگر ميبندي و ديواري بلند ميچيني درمقابل نگاه خيره نمايندگان خداوند و حرف ميزني و حرف و حرف... از ايده آلها ميگويي و آرزوها و انسانها و آدم بودنها. ميجنگي، به هزينه ي تمام وجودت و همه ي داشته هايت . ميخندي و به همراهي همراه زندگيت اميد ميبندي. دستهايش را ميگيري و باز حرف و حرف و حرف. نمايندگان خداوند از پشت ديوار بلند سرك ميكشند وتو التماس ميكني كه راهشان ندهد. نميفهمد. نميفهمد. تو شك ميكني : اين يكي هم؟! با اين يكي چه كنم؟
دلت پر ميكشد براي هواي تازه و يك دوست . همراهت درها را گشوده و نمايندگان خداوند بر سر سفره ي روح و ذهن و جان تو سورچراني ميكنند و پيروزمندانه نگاهت ميكنند و تو يك شب بالاخره تصميم ميگيري خفه شوي و خفه ميشوي. براي بار آخر برميگردي و نگاه ميكني. شايد همراهت لاشه ي خسته ي روحت را رها كند و برخيزد از اين سفره متعفن . چقدر اينها شبيه يكديگرند.
خداوند خدا از رگ گردن به تو نزديك تر است و كارگزاري ندارد اين را خوب ميداني. شكايت جاي ديگري بايد برد. تو دامنت را جمع ميكني و درهاي قلبت را كه هنوز پر ميكشد ميبندي. ...

