تبليغاتX
آب و .... آفتاب
نمايندگان تام الاختيار خداوند لبخندهاي آبكي ميزنند و چرتكه بدست ارزشت را مي سنجند: هر خنده يك امتياز منفي (تبصره۱ : در خانه خنديدن مشروط بر اينكه زياد نباشد منعي ندارد    تبصره ۲: خنده را اگر ديگران ببينند يا صدايش را بشنود خاصه كه از ته دل باشد و از سر شادي كه وامصيبتا!) . نوع لباسي كه ميپوشي و رنگ و شكل آن امتيازهايت را عجيب بالا و پايين ميبرد و تو ميماني كه چقدر زندگي يك انسان ميتواند به يك پارچه وابسته باشد و نمايندگان خداوند تذكر ميدهند كه البته تو را دوست دارند و همه اينها بخاطر خود توست و باز خنده آبكي تحويلت ميدند. فكر كردن و انديشيدن ممنوع و البته كه دوستت دارند . خانه و زندگيت كه برق زد و بوي قرمه سبزيت هفت خانه آنطرف تر را كه برداشت يك امتياز بزرگ مثبت برايت ثبت ميكنند و تو باز حالت از خودت بهم ميخورد و ميخواهي سر به تن آن خانه و زندگي نباشد.

تصميم ميگيري كه بايستي، سنگر ميبندي و ديواري بلند ميچيني درمقابل نگاه خيره نمايندگان خداوند و حرف ميزني و حرف و حرف... از ايده آلها ميگويي و آرزوها و انسانها و آدم بودنها. ميجنگي، به هزينه ي تمام وجودت و همه ي داشته هايت . ميخندي و به همراهي همراه زندگيت اميد ميبندي. دستهايش را ميگيري و باز حرف و حرف و حرف. نمايندگان خداوند از پشت ديوار بلند سرك ميكشند وتو التماس ميكني كه راهشان ندهد. نميفهمد. نميفهمد. تو شك ميكني : اين يكي هم؟! با اين يكي چه كنم؟

دلت پر ميكشد براي هواي تازه و يك دوست . همراهت درها را گشوده و نمايندگان خداوند بر سر سفره ي روح و ذهن و جان تو سورچراني ميكنند و پيروزمندانه نگاهت ميكنند و تو يك شب بالاخره تصميم ميگيري خفه شوي و خفه ميشوي. براي بار آخر برميگردي و نگاه ميكني. شايد همراهت لاشه ي خسته ي روحت را رها كند و برخيزد از اين سفره متعفن . چقدر اينها شبيه يكديگرند.

خداوند خدا از رگ گردن به تو نزديك تر است و كارگزاري ندارد اين را خوب ميداني. شكايت جاي ديگري بايد برد. تو دامنت را جمع ميكني و درهاي قلبت را كه هنوز پر ميكشد ميبندي. ...

 

نوشته شده توسط بنفشه در دوشنبه 3 مرداد1390 ساعت 8:49 | لینک ثابت |